دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مُشت گرفته مُچ دست پسرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف/ تسکین دهم آلام دل جانبهسرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم/ بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم/ بر سینۀ دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی/ در غیبت من عائلۀ دربهدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در/ گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
رفتم که به کوی پدر و مسکن مألوف/ تسکین دهم آلام دل جانبهسرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم/ بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم/ بر سینۀ دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی/ در غیبت من عائلۀ دربهدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی از این در/ گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
برچسبها: پادکست
+نوشته شده در جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴ ساعت ۴:۱۸ ب.ظ توسط اشرفی
|